تبليغاتX
ღ♥ღسلطان عشقღ♥ღ
 
TinyPic image

روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم. خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني
من در پاسخش گفتم اگر وقت داريد. خدا خنديد : وقت من بي نهايت است...
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم: چه چيز شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكي شان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
و بعد دوباره پس مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
... اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را ازدست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند
اينكه با اظطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
و بنابر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
دستهاي خدا دستانم را گرفت و براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم: به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد
همه كاري كه آنها مي توانند بكنن اين است كه
اجازه دهندكه خودشان دوست داشته باشند
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه تنها چند ثانيه طول مي كشد تا زخمهاي عميقي بر قلب آنان كه دوستشان مي داريم
ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها التيام بخشيم
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه احساسشان را چگونه بيان كنند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند
و آن را متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خدا لبخند زد و گفت:
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه...

======================================================

where is the love

 

What's wrong with the world mama
People living like aint got no mamas
I think the whole worlds addicted to the drama
Only attracted to the things that bring you trauma
Overseas yeah we tryin to stop terrorism
But we still got terrorists here livin
In the USA the big CIA the Bloodz and the Crips and the KKK
But if you only have love for your own race
Then you only leave space to discriminate
And to discriminate only generates hate
And if you hatin you're bound to get irate
Yeah madness is what you demonstrate
And that's exactly how anger works and operates
You gotta have love just to set it straight
Take control of your mind and meditate
Let your soul gravitate to the love y'all

People killing people dying
Children hurtin you hear them crying
Can you practice what you preach
Would you turn the other cheek?
Father Father Father help us
Send some guidance from above
Cause people got me got me questioning
Where is the love?(where is the love)(the love)

It just ain't the same all ways have changed
New days are strange is the world the insane
If love and peace so strong
Why are there pieces of love that don't belong
Nations dropping bombs
Chemical gases filling lungs of little ones
With ongoing suffering
As the youth die young
So ask yourself is the loving really strong
So I can ask myself really what is going wrong
With this world that we living in
People keep on giving in
Makin wrong decisions
Only visions of them livin and
Not respecting each other
Deny thy brother
The wars' going on but the reasons' undercover
The truth is kept secret
Swept under the rug
If you never know truth
Then you never know love
Where's the love y'all?(I don't know)
Where's the truth y'all?(I don't know)
Where's the love y'all?

People killing people dying
Children hurtin you hear them crying
Can practice what you preach
Would you turn the other cheek
Father father father help us
Send some guidance from above
Cause people got me got me questioning
Where is the love?(where is the love)(the love)

I feel the weight of the world on my shoulder
As I'm getting older y'all people get colder
Most of us only care about money makin
Selfishness got us followin the wrong direction
Wrong information always shown by the media
Negative images is the main criteria
Infecting their young minds faster than bacteria
Kids wanna act like what the see in the cinema
Whatever happened to the values of humanity
Whatever happened to the fairness and equality
Instead of spreading love, we're spreading anomosity
Lack of understanding, leading us away from unity
That's the reason why sometimes I'm feeling under
That's the reason why sometimes I'm feeling down
It's no wonder why sometimes I'm feeling under
I gotta keep my faith alive, until love is found

People killing people dying
Children hurtin you hear them crying
Can you practice what you preach
Would you turn the other cheek
Father Father Father help us
Send some guidance from above
Cause people got me got me questioning
Where is the love?

 
 
چه اتفاقی برا دنیا افتاده مادر؟
مردمی که اینطوری زندگی میکنن مادر ندارن
فکر میکنم همه مردم دنیا به درام معتاد هستن
و فقط جذب چیزایی میشن که براشون غم و غصه میاره
کشورهای بیگانه...بله...ما سعی میکنیم جلوی تروریسم رو بگیریم ولی هنوز تروریست هایی داریم که اینجا تو ایالات متحده که بزرگترین سازمانهای جاسوسی رو داره زندگی میکنن
ولی اگه تو فقط به نژاد خودت عشق میورزی در واقع راه رو برای تبعیض باز میکنی
و تبعیض فقط نفرت رو به دنبال داره و اگه تو وجودت نفرت رو داری عصبانی شدن برای تو ممنوعه ودیوونگی چیزیه که تو اثباتش میکنی و این دقیقا حالت عصبانیتتو شرح میده
تو برای بهبود بخشیدن به این وضع هم که شده باید عشق بورزی
تو باید کنترل مغزت رو داشته باشی و فکر کنی.بذار روحت به سمت عشق جذب بشه
مردمی که میکشن و مردمی که میمیرن
بچه هایی که اذیت میشن و تو صدای گریه کردنشونو میشنوی
میتونی کاری رو که به خودت تلقین میکنی انجام بدی
میشه اخلاقتو عوض کنی؟
پدر پدر پدر به ما کمک کن.از اون بالا منو راهنمایی کن
چون مردم دائما منو سوال پیچ میکنن
عشق کجاس؟
دیگه مثل قبل نیست.همه راه ها عوض شدن
روزهای تازه عجیبن و دنیا مجنونه
اگه عشق و صلح اینقدر قویه چرا عشق هایی وجود دارن که به کسی تعلق ندارن؟
ملت هایی که بمب میندازن
گازهای شیمیایی که ریه های بچه ها رو با درد همیشگی پر میکنن
وقتی نسل جوون میمیره از خودت بپرس عشق واقعا قویه؟
بنابراین من میتونم از خودم بپرسم مشکل دنیایی که ما توش زندگی میکنیم چیه
مردم به تسلیم شدن ادامه میدن و تصمیمات غلط میگیرن
فقط ظاهرشون داره زندگی میکنه و هیچ احترامی به همدیگه نمیذارن و برادر خودشونو انکار میکنن
جنگ ادامه پیدا میکنه ولی دلایل مخفی میمونن
واقعیت مخفی نگه داشته میشه
و آشغالها زیر فرش جارو میشن
اگه تو هرگز واقعیتو نفهمی در واقع هرگز عشقو نشناختی
عشق کجاس؟من نمیدونم
 
سنگینی دنیا رو رو دوشم احساس میکنم
هر چی من پیرتر میشم مردم هم سردتر میشن
بیشتر ما فقط به پول بدست اوردن اهمیت میدیم
خودخواهی باعث شده ما راه غلط رو بریم
اطلاعات غلطی که همیشه از طریق تلویزیون داده میشن
و تصاویر منفی ای که مهم ترین معیارها هستن
سریعتر از باکتری به مغز جوون اونا سرایت میکنه
بچه ها میخوان مثل کسایی که تو سینما دیدن رفتار کنن
چی به سر ارزش های انسانی اومد؟
چی به سر عدالت و برابری اومد؟
به جای گسترش دادن عشق داریم نا به هنجاری رو گسترش میدیم
نفهم بودن داره ما رو از وحدت دور میکنه
دلیل اینکه من بعضی وقتا احساس میکنم تحت تسلط قرار گرفتم اینه
دلیل اینکه من بعضی وقتا ناراحت میشم اینه
عجیب نیست که من بعضی وقتا احساس کنم تحت تسلط قرار گرفتم
ولی من ایمان و عقیده ام رو تا وقتی عشق وجود داره حفظ میکنم
=============================================================
و
من خواهم رفت ..
اری من نیز روزی خواهم رفت .
رها خواهم شد.
در دستانِ پرهوس باد رها خواهم شدو
باد روزی تن ِ خسته ام را با خود خواهد برد.
شب را پرسیدم:این همه سیاهی را سبب چیست؟
ستاره هایش را خندید و
 گفت:اندک شرری اگر باشد در همین تاریکی است
 که از دروازه چشمانت میگذرد
 روز را گفتم:روشناییت را باور کنم؟
شعله های آفتابش را پنهان کرد و گفت:
بدین باور مباش ..
تو در سکوتی سرد خواهی مرد
 روز و شب را پرسیدم:این آمد و شد ِ مدام از پی هم ؟؟
گفتند:از
مردمانی میگریزیم
 که در تاریکی ِجهل خود چشمهایشان را بر روی عشق بسته اند
 ،سکوت را سرزنش میکنند و بیهوده تن میسایند
 در کوچه های منجمد ِبی احساسی
ِخویش.
 
پرنده را گفتم :این همه اوج در آسمان از چیست؟
آسمانی که چتریست بر سر
 مردمانی که چون موران ،خاموش در کنار هم میلولند..
گفت:آسمان بهانه است.
پرواز رابه خاطر نسپار که پروازم در آسمان نه رفتن و عشق ِ
 رسیدن به اوج است ،که

رفتن از زمینی است که خاکش پذیرای هر تنی به عبث شده است.

آب را پرسیدم:روشناییت را به من بده ..
آب گفت:آنان در بالا دست مرا گِل کردند.دیگر
 حتی سهراب نیز شعری نمیسراید..و رفت.
آه ...آه..آه..

سرهای بریده..

کمرهای شکسته...

چوبه های دار ..

اعدامهای ممتد ..
کودکان ِ یاءس..منجمد و خموش

آری من خواهم رفت نه،من میروم .دیگر تمام شد..

دیگر این من نیز از
 
خود
گریزان 

است

ازمن پرسیدم:بااین لبهای خاموش

،تن ِحقیر،

گردن شکسته

وقلب پاره پاره

توراکسی پذیرا
 هست؟

من گفت:آسمان پذیرایم نیست،چون فراخ است و من حقیر
آب مرا نمیشناسد چون روشن است و من تاریک
روز از من میگریزد و شب رهایم میکند
باد مرا با خود نمیبرد

اما ،اما من از خاکم ،
خاک تنم را هر چند حقیر است و خوار ،
میپذیرد پس من به خاک
بازمیگردم.
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 =============================================================

دو قطعه شعره از حميد مصدق اولي  با عنوان تشويش (البته اميدوارم هيچكدومتون هرگز گرفتار تشويش نشين!)و دومي دشت
mt.hamtaraneh.comها ي آلوده .من خيلي دوستش دارم گفتم شايد با حال و هواي شما هم جور در بياد
 
تشويش
 
وقتي از قتل قناري گفتي
دل پر ريخته ام وحشت كرد .
وقتي آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا مي پيچد
از تو مي پرسيدم :
- به كجا بايد رفت ؟

غمم از وحشت پوسيدن نيست
غم من غربت تنهائي هاست
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد
در قفس طوطي مرد
 و زبان سرخش
 سر سبزش را بر باد سپرد

من كه روزي فريادم بي تشويش
مي توانست جهاني را آتش بزند
در شب گيسوي تو
گم شد از وحشت خويش
 
 
دشت هاي آلوده:
 
دشتهاي آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف كين پوشانده ست

هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
|+| نوشته شده توسط علی احمدرحیمی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  |
 سلطان عشق

شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مرد ن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خاکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره بر گشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مر حم زخم پیر من کو؟
واسه پیدا شدن تو آینه
جاده سبز گم شدن کو؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خاک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم
اگر شکستی از خود شکستی
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس



همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
 
 
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
 ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
 
آه کنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه
                                     
 
|+| نوشته شده توسط علی احمدرحیمی در پنجشنبه هفتم تیر 1386  |
 

در صورتی  که  عکس ها باز نشد  روی آن راست  کلید  کرده و گزینه show picture را انتخاب  کنید

 

گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است

مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم !
 
You're Always In My Heart... A heartfelt message for your beloved when he/ she is away. 
روزها وشبا همه فكرت شده غم نبودن كنار اون
دوست داري كه داد بزني
بگي دنيا خيلي بي رحمه
دوست داري بازم بهت بگه
گريه نكن كه اشكات منو پريشون مي كنه
تحمل غم دوريت منو ديونه می کنه
 
 
 Bouquet
 
 
هيچ كس مثل من تو رو دوست نداره
مي دوني و اينو از چشام مي خوني
 
يه حس سرد و پر درد
روز و شباي بي تو
 
من و دلي پر از غم
ثانيه هاي بي تو
 
 
تو هستي عشقم و جونم و تموم لحظه هام
تو اميد بودني و مي خوام هميشه تو باشي باهام
 
قسمت من نمي شه دست تو رو بگيرم
دوست دارم واسه تو واسه خنده هات بميرم

 

 

 
|+| نوشته شده توسط علی احمدرحیمی در یکشنبه بیستم خرداد 1386  |
 

            

         با سلام و دورود بسیار زیاد برای دوستان گلم

                         Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

امید وارم که سالی پر بار و پر از خوشی داشته باشید  و همیشه موفق باشید

شرمنده تمام شما دوستان گلم هستم  واقعا میدونم  که  کم لطفی کردم در حق دوستانم

 اومدم بگم که من  یه خبر خوش براتون دارم بلخره نتایج کنکور رسید البته دوبار  که دفه اول

نتایج ناقص بود که بی نتیجه در اومده بودم ولی دوباره که اعلان شد  قبول شده بودم 

رشته یی که قبول شدم ژونرالیزم  هستش نمیدونم که تو ایران بهش چی میگن ولی میتونم

بگم که تو بخش رادیو تلوزیون  افغانستان  اگر خدا بخاد درسمو  تموم کردم شروع بکار میکنم

خوب به هر حال خیلی خوشهالم از  اینکه قبول شدم  ولی  خدایش دفعه اول که نتایج  اومده

بود  خیلی بی حال شده بودم از خودم از زندگی  واقعا بیزار شدم به خدا گفتم  مگه  من چه کردم که

همه بدبختی ها رو سرمن   خراب میشه

به هر حال  من خیلی خوشهالم  همه شوما دوستانو  دوست دارم  و  ممنوم از اینکه منو همراهی

کردید  شاد باشید یا حق   با تشکر بسیار زیاد  علی احمد رحیمی

به نام او

رو در و دیوار این شهر،همش از تو یادگاره
توی این کوچه ی تاریک ، منو تنها نمی ذاره

یاد حرفای قشنگت ، که تو قلبم لونه می کرد
یاد دلتنگی چشمات ، که منو بهونه می کرد

میزنه آتیش به جونم ، پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو ، واسه ی کی پس بخونم

دل من هواتو کرده ، آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می دیدی ، بی تو من تنها ترینم

توی این بازی که ساختیم ، من همه هستیمو باختم
زیر پات گذاشتی آخر، عشقی که من از تو ساختم

اگه تو دوسَم نداشتی ، از دلم خبر نداشتی
دلت از سنگ شده انگار ، که منو تنها گذاشتی

میشینم منتظر اینجا ، تا تو برگردی دوباره
تا بشینی پای حرفام ، بریم تا ماه و ستاره

می دونم میای یه روزی ، یه روزی که خیلی دیره
یه روزی دل شکستم ، سر این کوچه می میره

میزنه آتیش به جونم ، پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو ، واسه ی کی پس بخونم....

مجنونم و دلزده از خیلیا
خیلی دلم گرفته از لیلیا...


KissesKissesKissesKissesKisses

|+| نوشته شده توسط علی احمدرحیمی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386  |
 
در این شبهای مهتابی
که از تو دورم و از خویشتن سیرم
تنفر دارم از خویش و کمی هم از تو دلگیرم
چنان دیوانگان سر بر در و دیوار می کوبم
چنان آوارگان در غربت احساس می میرم....
به امیدی که باز آیی...
به یا گرمی آغوش جانبخشت
به یاد آن همه مهتاب شبهایی
که تا صبح سحر آندم که خورشید از کنار پرده توری
کمی آنورتر کوه بلند پیر می آمد
نوازشگر
و با گرمی خود بیدارمان می کرد
به یاد آنهمه مهتاب شبها که
به دور از چشم آدم های بد بیدار می ماندیم
و در گوش هم از احساس می خواندیم
اگر حتی در اوج نفی و رسوایی
بدون ترس و پروایی ز بد گویان
در این شبهای مهتابی من از گلبرگ از گلدان قناری هرچه که زیباست
دل سیرم!

به تو گفتم که نذری دارم و امشب ادای نذر خواهم کرد
از امشب در حیاط خانه دستم را به سوی آسمان پرواز خواهم داد
و از آن خالق هستی که دستم را از اوج کبریا پس داد و بر دستان تو بنهاد
خواهم خواست
دوباره بر سر کالسکه هرشب گل مهتاب بنشاند
و دستم را تمنا وار در دست تو بگذارد
و از تو عشق را این بار بستاند
به دست من من دلپاک بسپارد
که عمری عشق را فریاد سازم با شکیبایی....
_____________
 هرگز گمان مبر پنهان که می شوی در خود
در خود تورا نمی بینم
پنهانی ات زیباترین گواه بینایی من است!
تک واژه را نگاه کن
تنها مکثی میان انگشت های تو کافی ست
تا گرد و غبار پنجره بر گیرم و خورشید را بنگرم.
____________
 
|+| نوشته شده توسط علی احمدرحیمی در جمعه یازدهم اسفند 1385  |
 
باز هم خاطره ام یاری داد
که در این صبح سپید آرزو
باز گویم غم دل با تو که از شهر  غزل می آیی
درک غم, راز دلم, بهتر و بهتر تو فقط می دانی
یاد دارم که شبی تار و سیاه
من و دل ساکت و آرام ولی منتظر حادثه ای
در کمینگاه زمان
در پی گام نهادن رو به فرداها بودم
ناگهان دست فلک باز ربود
شاخه نازک آمال دلم
پر گشود از دل من آه زمان
اشک جاری شد و غم مهمان
و از آن وقت دگر هیچ ندانم
که چسان من بودم؟
 که چسان من هستم؟
و چرا می مانم ؟
شانه گریه من کو کجاست؟
آه وقت وداع باز رسید
سر من گوشه دیوار گریست

 

|+| نوشته شده توسط علی احمدرحیمی در شنبه چهاردهم بهمن 1385
 

چشمان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

   خفته بودند

  زودتر از تو ناگفته هارا

بازبان نگه گفته بودند

.......

از من وهرچه در من نهان بود

می رمیدی

می رهیدی

........

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خود می کشیدی

........

آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سر بسر پوچ دیدم دنیارا

باد نالید ومن گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

.......

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها دردلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو

چیستی تو

کیستی تو

 

|+| نوشته شده توسط علی احمدرحیمی در سه شنبه بیست و ششم دی 1385  |
 

 

دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و

رویاهای سپیدم را ویران می کند

|+| نوشته شده توسط علی احمدرحیمی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385  |
 
 
بالا